پنجره
مادرم پنجره را دوست نداشت
با وجودی که بهار
ازهمین پنجره می آمد و
مهمان دل ما می شد
با وجودی که همین پنجره بود
که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می داد
مادرم پنجره را دوست نداشت
مادرم می ترسید که لحاف
نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود
یا که وقتی باران می بارد
گوشه قالی ما تر بشود
هر زمستان سرما
روی پیشانی مادرخطی از غم می کاشت
پنجره شیشه نداشت
مادرم پنجره را دوست نداشت
( شعر از مرحوم استاد علی محمد بهرامی )
.............................................................................
بانو فرنگ آل پناهی
مادربزرگ مهربانی
که در تمام روزهای پریشانی م ، مادرم
بزرگم و ُپاره ای از دلم بود ، به خدا پر کشید.
با لباس شب دایناسور
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388
گوشواره های شب
می گیرند خود را
از خراب ِحرف و ُ
خاکسترهای خزنده
که کلمات ،
نمک پاش ِ دریایند !
و چشم می زنند به قورباغه ها
با خط ِابرویی
که لنزهای دوزیست دارد
*
بگیر و ُ
بپوش !
شوری ِبرکه را
*
خانم اجازه !
عصرکرتاسه 200 سال پیش
ژوراسیک 300 ؟
این عادلانه نبوده
که کسی آنجا
گیسوان ِشب دایناسور را
با لباس ِصورتی ِ شبش
تنها گذاشته و ُ
گذشته
حالی که پرواز
بدهکار ِهیچ خرمگسی نبوده ست

