تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 توسط آذین بهرامی

 

سنجاقکم !

گریه نکن

بودن یعنی

همین که تو را بکارم کنارخودم

تقصیرازخودمان بود و این حلقه ها

که خیال عاشقی دارند

بایدانگشت های این زندگی را می بریدم

بیا ؛

این آشیانه را دراز بدویم

توسنجا قک

من گنجشک

وقتی آن قدرازتومی دوم که خدا حافظ

دیگرهیچ بارانی ترم نمی کند

مگر ابرهایی از تو

که چشم آسمان را درمن

ربوده اند.

                                        

نگارش در تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط آذین بهرامی

کدام ثانیه

رنج های من

 پر گشودند

 روی عطر تو

 و عریان

 با خاموشی رقصی

 گشتند

میان شیهه دور

 آیا کسی

شنوده های مرا شنیده بود ؟

هنگام

 که صدای من

گوش بی پرده تو را گذشت

( هوش نداشتم

 حرف های تو را

 به رقص ِ نی لبکم درآورم )

با دهان اندوهی

 که می لرزد و ُ

 هیهات !

 دیگر گُل ها از چه می جویند ؟

و جام های انگور

مست از چه می رویند ؟

اندیشه به غبار ِ تنها

- یا ؛

انگشت ِ جویده ماه !

کدام ؟!

 

به انکار درخت می مانند

به سنگین ِ اسب ِ شب

که خواب شاخه دار من است

امّا

 پوزه ی جنگل نمی گذارد.

                                  
نگارش در تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط آذین بهرامی

 

 

در آمدی تا لب

آمدم بنویسم شعر را با تو

با شاعران چقدر تنهایند

که می خواهیم باشیم با نیما

بی آنکه به عصیان ِ فروغ بر بخورد

امّـا ناقوس شعر را

در زندگی تکانده اند

در همین روسری شب

که ما در بهاران افتاده ایم

با گونه های بی گناهمان

که لغزش اشک را

در بی باوری اش

رها کرده

اگر

تمام لب ها را رها کنم

آیا فروغ و نیما دوباره تنها می شوند ؟

بی من و

 با ما .

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ