تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ شنبه بیستم آبان 1385 توسط آذین بهرامی

نمی دانم چرا همواره به هر آنچه نام آزاد و آزادی برروی آن می گذارند مشکوکم ؟! شاید این شک من صبغه ی تاریخی دارد .به مجسمه ی آزادی ! به سه آزادی که کوروش به مردم داد ! به آزادی زنان در زمان شاه ( درمقابل اسارت مردان ) ! به فضای آزاد سیاسی دولت شریف امامی ! به نخست وزیرشدن رئیس نهضت آزادی ! به سیگار آزادی!به کشانیدن جوانان به ورزشگاه آزادی ! به بحث های آزاد تلویزیونی ! به دانشگاه آزاد ِآزاد ِآزاد ِاسلامی ! به بازار آزاد درچپیدن خلق الله ! به نرخ گذاری آزاد برروی اجناس ! به انتخاب های آزاد مکرر ! به خیابان و میدان آزادی ! به آزاد کردن قدس و کربلا و مکه ! و سرانجام به همین تریبون آزاد  ! بعد از آن همه فریاد استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی که سر دادیم تا به رهبری امام عزیزمان طاغوت را واژگون ساختیم و می رفت تا شاهد تحقق آرمان های انقلابی مان باشیم هیچ گاه شک من از بین نرفت چرا که در همان سال ها در شهر مظلو م و همیشه محروممان – مسجد سلیمان – یک فرماندار آزادی خواه منصوب کردند که تنها کار انقلابی اش تاسیس دیواری در جلوی فرمانداری بود که درواقع پیکر ه ای از آزادی سنگی بیش نبود چنان در پشت دکه های مردمی که نان می خواهند امّا آزادی نمی خواهند پنهان شده است که همچون خود ِآزادی قابل رویت نیست. تازه شک من این روزها بیشتر شده چون که می بینم ... ؛ نمی دانم با این شک ها چه کنم ؟؟ چند روز پیش راجع به همین تریبون آزاد با یکی ازدوستانم که صحبت می کردم می گفت تو یا دکارت هستی و یا کثیر الشک و گرنه آدم که به همه چیز شک نمی کند من خود نمی دانم شما بگویید دکارت ، کثیر الشک ؟ یا هیچ کدام . به هر جهت نمی دانم آزاد هستم که این نوشته را در این تریبون آزاد ( وبلاگ ) نصب کنم یا خیر ؟ باور کنید می ترسم در هنگام آپ آن آزادی نداشته باشم و شکار گردم شاید اگر این نوشته مدتی در این وبلاگ بماند اندکی از شک من کمتر شود !!!

نگارش در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 توسط آذین بهرامی
برای که بگویم

که بی تو نیستم

بی آنکه به دیوانگی ام بخندد

برای که بگویم که در عاشقانه ترین لحظات

مغلوب نداشتنت می شوم

به من بگو

به که بگویم درد نداشتنت را ؟

نگارش در تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1385 توسط آذین بهرامی
تو

با فرجامی با شکوه

آمدی

کنار استثنای اندوه-

یا ؛

به تدریج ی شب

در این سیاهه ی عمر

من

دلگیر از فردا

که باغچه

بی تو خشک می شود.

 

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ