شعربا ضمیرناخودآگاه وغیر طبیعی می آید برای جلب احساس وآشفته به خیال موشکافانه تفسیرمی کندگیسوان سیاه وسپیدکلمات را وجداازفرارفت های کلامی ،آمدی است برجلب عشق ومن با تعهد،جسارت وشجاعت شعرمی گویم ودوست ترمی دارم وجه نیهیلیسمی حروف رادرآورم؛چنین چیزی تمیزمیان عقل واحساس بیش نیست.من با همین سرایش وجنون کامل که فراگرفته ام می خواهم باردیگرعاشق شوم
(هرروزعاشق ترشوم ) وهرلحظه شاعرتر ...
به کبودی چشم هاچه نوشته ای ؟
شعرهای سخته را
وآسان روی سایه ی روباه
شبیه فریبنده ای به آستین قلم
نمی پرد
ازچشم هام چه نوشته ای
شعرشیررا ؟
با پاک کنی برپلک
سفید می شود این همه تاریکی کاغذ
(که درد را می نویسد ؟!)
× × ×
به شعری اززندگی که دردنده های من می دود
قالبی پوشانیده ازقلب تو
کبوده ی چشم تنگ را
که می نویسد : دعاهای هرشبی ؟
که من گذشته ازتو- کوچک ترم -
تومساوی ترازمن به آینده
فرقی نمی کند
ما
گریه مان را پس گرفته ایم
برای کسی که :
مثل یک فنرجهیده
مثل تمام بودن یک عاصی
مثل ... مثل تمام کسانی که مثل خیلی ها نیستند
مثل شعری که شاعرش درست قبل ازسرودن آخرین بندش
رفته باشد جایی
جایی که ...
واژه هایش را باد گرفته
گرفته به رقص و آوازآفتاب
آفتابی برسرخاک های یتیم
درست مثل ...
بوی با و بهاروبودن وبعد
مثل خیانت خیلی ها به زندگی
با خیال و خاطره ی بازی هایش خبر بدهد
خوش بختی واژه را دراتاق جنون
ازجهالتی که جرمش با جمعه بود
مثل شعری که شعرنیست - شنبه است
مثل شعوری که کم نه - زیاد نه - بسیارشباهتی به تو دارد
مثل انسانی که خودش است
با خیال وخاطره ی اخلاق
که خیلی خودش است که ... خیلی ...
مثل شاعری که شعررا شعر می کند :
... = ( آ . ت )
و حرف آخر :
آدم با رفیق خوشبخت می شود و با دشمن مهم ...!
حالا
مهم تراین است که آدم دنبال اهمیت باشد یا خوشبختی !
امشب
به سوي شانه هاي تو مي دود
آذين شكسته خيال
كه اين دامن به صبح بسته بايد از پيشاني ماه بگذرد !
وگام هايش را در استقامت شب بو
شكسته
شكسته كند
بايد كه زبان ِ بي زبانش را
در دستمال بلند غصه اي
محكم ببندد
و اشتياق چشمانش را بگريد
كه مبادا ترمز كشيده ماشين
نعش تو را نشانم دهد

