دخترانگي/ گاه بلند/ مثل برجهاي بالايي
گاه كوتاه/ له شده/ همين ميوههاي شب . . .
دخترهمسايهمان،عاشق بود! عاشق پدرنابيناش! پدرهم عاشق دختربود، عاشقِ مهربانيِ دختروپايِ كوتاه ش! روي همين اصل همه چیزش را رها كرد وآمد وچسبيد به دخترش! ولي چه پدرودخترانگي چسب وچسبناكي! دخترصبح تا شب كارميكرد ـ جارو ميكرد ـ غذا درست ميكرد ـ ازنردبان ميرفت بالا وازديوارميافتاد، بعد پاهايش دايره ميشد وميرفت ميچسبيد به پدرش اون وقت با كفشهاي مخمل ويك جفت جوراب سفيد پرازعطرميخك و ميخ ميشد به پدرش، اما پدرهم كه عاشق بود هم نميديد ميزد توي اعصاب دختر، مينشست عين گاو ميخورد كثيف كاري ميكرد وبعد هم ميخوابيد! دخترخانه را تميزميكرد، مينشست كنار ماهيهاي سفيد حوض و به رختخواب پدرش نگاه ميكرد، پدرخواب بود وچه بدخواب بود! عين يه بادبادكِ تويِ هوا ميچرخيد البته با خروپف ،البته شكمش هم ازبيكاري و تنبلي گنده شده بود! خب دخترهمسايهمان عاشق بود، نگاه به پدرش ميكرد واشك ميريخت براي خواهراش كه شوهراشون اجازه ندادن از پدرنابيناشون نگهداري كنند، براي برادراش كه زناشون چقدرخودخواه بودن، برا خودش كه كسي هنوز به خواستگاريش نيومده بود! اما بالاخره پدره زد ومُرد! جونم مرگ شده زيرِسرش بلند شده بود رفته بود دخترجووني به اسم "ميخك" رو صيغه كنه: آخه دوست داشت جوون بمونه ونديدنشو يادش بره ؛ بعد هم جونش بالا اومد و توخونة دخترش سكته كرد ومرد! چند وقت بعد كه دخترهمسايه مون اومد خونهي ما رفت پاي ماشين لباسشويي نشست وزد زيرگريه ازش پرسيدم آخردخترجون چرا اين جا گريه ميكني؟ گفت:اين لباسشويي چيزبَديه؛ به جاي بوي تن ولباسهاي پدرم بوي ميخك ميگذاره... وه! چه بوي بدي داره ميخك !!! ميخك ... .
چون دردوره ی سنی حساسی هستم ، مادرم جوان عینکی را مامور کرده دنبالم کند یعنی همیشه وهمه جا زیر نظرم بگیرد .ازآن جوان پرسیدم مادرم دربرابراین کاربه تو چه چیزی می دهد ؟ گفت :هفته ای دو کتاب.یک شب اوبه خوابم آمد – صبح پرسیدم چقدربدهم تا دنبالم نکنی؟ گفت : هفته ای دوکتاب !حالا من هرهفته به کتابفروشی می روم و برای اودوکتاب می خرم ؛ وجوانک فیلسوف آخرهفته چهارکتاب دارد ؛ من ومادرم به هم اطمینان داریم .

