: حجمی بزرگ در من دست برده
- مادرم گفت -
امامن که سپیده شب را به هیچ صبحی نمی آمیزم
خورشید تو را به خودم می سوزم
*
راستی بگویمت گویه های گناه و گرسنگی را
که این گونه مرگ را به من کشاند
*
نه ایکاروس
نه حتی آن عروسک خیمه هم نفهمید
بازی در شب
خورشیدی پنهان دارد
در دل و دیده اما
نمی دید مرا که عروس خانه تو بودم
هنگام که دست زدم و
رسیدم و
نسوختم
*
بیچاره هرچه گشت نبود
به من هم گفت :
- اما دروغ بود
آن قدر دورت را گردیدم
تا گشتمت
می گویمت هنوز :
حجمی از بعد تودرمن شده
که له اش نمی کنم
حتی اگر تا صبح بسوزد و
باز هم خاکستری از سرما
نه این گونه که مرگ را به سر خود کشاند
دخترک بی گناه و گرسنه و بی عروسک ِ
بازی های پنهان
دردل اما - هنوز
عروسک خانه ی خودش بود
با دست هایی از راستی و
دست چپش
طلوعی تاریک - بریده بود
روی گونه های من
با اشک هایی از تو گذشتم ِ خیلی تند
خدایا
چقدر نزدیکی

