برای پدر که هنوز در من است :
دقیقه هایی است که به احتیاجش نشسته ایم به حقیقتش حرکت کرده ایم،گمان می کنیم روحش را آن قدربه هنرصیقل داده ایم که دراین گذروگذاره هم چنان به یادش می آوریم؛اصلاچرااین روزها شگفتی ِشریفی ما رابدرقه نمی کند؟ما که دراندوه وگریه به زمین ریختیم
.درست مثل شعرکه روی کاغذی می ریزد مثل آبروکه دوست داریم همیشه با ما باشد،شادازاشاره ونوشتن که یادش درماست
.مثل همیشه ازصبح می گوییم،درصبح که دستش می لرزید ،ازدستش که گشاده درپیشانی اش بود وخلاصه ازروزهایی که تمام شد
.چهارمین سال درگذشت استاد
"علی محمد بهرامی" شاعر، محقق ونویسنده ی مسجدسلیمانی - مولف کتاب شعروعرفان درسرزمین بختیاری- را به اطلاع همه ی دوست دارانش می رسانیم تا بنشینیم به دیدارش در۲۶/۷/۸۶ ، ساعت هروقت به یادش بودیم شاید ۴ تا ۶... نه؟
پیداتری - کوتاه
که چقدر دوستم می داری
از نرو این شب در من نمی آمیزد
که ما آمیخته در صبح
با آسمان بیرون می پریم
به شوق ِخواندن ِخورشید
من امّا به ارتفاع زخمی کوتاهم
پنهان تر ِپیدایی ِشرمگین
که هرچه بلند می پرم
پُر نمی شوم
دوباره صدای تو
همیشه دیر می رسم
وگرنه هرچه باشد
تو بیش تر دوستم داری ؟!

