تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386 توسط آذین بهرامی

                               

  من بي‌خيالي گرفتم مگه گرفتنيه؟ مي‌شه لاي دستات گرفت و ول كرد. من ...... دارم مگه داشتينه؟ اينم مثل همه‌ي اموالِ و دارایی آدما كه مرگ مياد ومي‌برشه مگه نه؟ من (...) داشتم مي‌مردم؟ كدوم يك ازشما مي‌دونين راه رفتن تومردم چقدرخوبه؟ بد بودن چي؟ غذا رو سوزوندن چي؟ من حالم ازآبگوشت، ازقورمه سبزي، ازغرغرهاي شوهرم، ازكجا بودي، كجا مي‌ري، كجا مي‌آيي [كه بوي گندي دارن] به هم مي‌خوره، مگه به هم خوردنيه؟ با قاشقِ استيل ِ سرجهازي‌م هم‌بزنم يا اون كه باهاش كوفت مي‌كنيم؟ با كدوم مي‌شه حال روبه هم زد؟ بدش نكرد . بدترنكرد .اصلاً وقتي زد چي؟ مي‌شه دستت رو به هم بخوري وتوي دلش (م) رخت بشوري؟ مي‌شورن؟ چي‌رو؟ (مرده شور)!

 مي‌بيني  که همه‌ي فعل‌ها خودشون ميان براي گفتن و خالي كردن . . . پول جيب‌ها هم كه زياد نيست يعني نمي‌ذارن  زياد باشه؛ اين جوري مجبوري همين چند فعل هم كه پشت سر هم اومده روتومشتت بگيري نذاري درره . . . بياری‌شون ولشون كني توي صفحه نفس بكشن (بكشم). حال مي‌كني با جمله‌هام؟! پس من چي؟ بچه‌ام چي؟ مَردم چي؟ حرف‌ها چي؟!

 پس اون چشمِ كه مي‌گفتي با اشاره باهام صحبت مي‌كنه چي؟ پس اون باهام سوختن‌ها چي؟ ما با هم نساختيم كه بخوايم با هم بسوزيم. قبول داري؟

 پشت كدوم ديوار، توي كدوم سوراخ قايم شدي؟ چشمات كجاست كه وقتي نگاه مي‌كردي (قبلن‌ها) همه‌ي حرفات مثه پرنده توي آسمون بال مي‌زدن واسَمم مي‌مردن . . . حالا كه مجبورم به جاي خنديدن و راه رفتن و زندگي كردن توي صفحه‌هاي خاكستري همش بنويسم و گريه كنم روي كجِ ِدوستت ندارم سركج كنم و قيافه‌ي شوهرمرده‌ها رو بگيرم، قيافه ي سوالِ دخترم كه باباش كجا رفته؟ باباش كي مي‌ياد؟ باباش . . . ؟ اززنانگي‌هام بگم و اززندگي‌هام و حس بگيرم مثه موقعي كه مي‌نوشتم، به همون سردي و بي‌دردي. دلم مي‌خواد خودكارمو بندازم تو سراوني كه پشتِ اين كلمه‌ها نشسته و مجبوره ... بعد از ته دل جيغ بكشم و بگم مرگ بر زندگي كه من اززنانگي‌ش حرف مي‌زنم، من ديگه از زندگي نمي‌نويسم من به زندگي و زنانگي‌م فكرنمي‌كنم ـ به تو فكرنمي‌كنم . . . شايدهم یه موقع اگه توبخواي بشه فكرامون رو مثه بادبادكِ زرشكيِ دخترمون كه مي‌ره اون بالاها ببريم بالاتر، اون وقت اگه نگاه كني .‌.‌. شايدترم زرشك!!می خوای یا نه ؟ دِ حرف بزن لامصب! دِ بلند شوبروتو آلبوما خنده‌هامون رو نگاه كن وهمه‌ي بغض‌هاي دخترمونو كه نوشته رو بخون؛ بي‌خيال شو ... زندگي و زنانگيِ ِزنت رو بچسب، به ... ![شايد ادامه پیداکنه اگه شوهرم ...] ...  !!!

 

 

نگارش در تاريخ جمعه هجدهم آبان 1386 توسط آذین بهرامی

 

 

 

مثل همه ی عصرها

نوشته ای بر کتاب زویا پیرزاد

 

                                                                             

کسی که می تواند پیش پایش را ببیندیقینادرتشخیص دوردست ها نیزناتوان نخواهدبوداما او درآغاز ِگشودن چشم - حالا به هرعلت ، مدعی ِدیدار تادیده های روشن می شود ؛ نه- دور دست ها را به درستی خواهد شناخت ؛ پس به همین دلیل وبرای کسب تجربه به غوطه خوران زندگی و طبیعت و اشیا می تابد به ویژه اگر بخواهددر ادبیات آن هم داستانی ما نور دهد، می کوشد " آرام و آهسته هم چون غوک " به " سرزمین عجیب ِ" نوشتن پاگذارد شاید " یک روز مانده به عید پاک " که " چراغ ها خاموش می شوند " بتواند مخاطبان ِ قلم خود را آرام کند .

 

زویا پیرزاد نویسنده ای که برایش پیش پا را دیدن مهم و ضروری می نماید ، نثرش را چنان ساده و معمولی پیش می برد که معمولی خواندنش آسان است نه نوشتنش و همین باعث شده آثارش در اغلب جوایز ادبی کشور ( کتاب سال ، پکا، ادبیات داستانی ، بنیادگلشیری، یلدا و…) انتخاب شوند .

او سعی می کند دیدگاهش را در بطن نوشته ها به خورد مخاطب دهد. " مثل همه عصرها " نخستین کتاب پیرزاد مجموعه هفده داستان که پس از تخیل ؛ امواج – سابه ها و ارتعاشات را در فضای رئالیسم خود به صدا درمی آورند و با هر شی و پدیده ای در متنِ ریشه ای و ژرف و گاه دردناک ِخود با ترحمی پرشور و مهرما را وابسته ی بستر گرم خود می سازندو دربطن چنددقیقه ای ِداستان ها به سفری دوست داشتنی می برد آنجاکه تنها خطری که تهدیدمان می کند خطر سقوط از ارتفاع ِسادگی وصراحت ِکلام است، ضمن آنکه تمام عادت ها را باماهمراه می کند.به ورطه ی مرور ساعت های زندگی می رویم ودر سکوت – شکستن ِ کلمات غرق می شویم .

پیرزاد در کتاب خود سعی کرده زنانگی و فن خانه داری را تا حد عالی ادبی به خوانندگانش عاشقانه بیاموزد (البته با کمک توصیف و اندکی طنز ) :

- عادات روزانه: 67 ، پختن غذا 32، جزئیات خانه داری 33، درست کردن غذا 2و53، جارو کردن قالیچه ها 14،شستن حیاط و آب دادن به گلها 59،برنامه ریزی و حسابرسی کردن 52 و...

- توصیف : چراغهای سقفی و راحتی چرمی مبل 11 ، طاقه های باز مخمل و ساتن 38،باغچه 44،حروف الفبا47

- طنز : مورچه های بزرگ و دستمزد شان 69،برایش هندوانه بردند 48، همسایه به او آش نداد56

... و بهتر اینکه ورای بار ادبی و زبان و لحن جدید ، محتوای خانگی آن سبب شده حسِ همیاری و هم دردی هم با ما و هم بین شخصیت ها ی داستان ها به خوبی آشکار باشد دختر و مادر شاغل72، زن همسایه و خودم 6،مادربزرگ و روشنک 48،عالیه و یاسمن36،دو مرد کارمند 25 و خلاصه نزدیکی شخصیت ها با یکدیگر در دو داستان همسایه ها و لیوان دسته دار .

نیما یوشیج می گوید : « ... شاعر باید خودش و همه کس باشد ، موقتا باید از خودش جدا شود ، عمده این است » زویا پیرزاد هم در داستان هایش شعرِ احساسات ِ مادرانه و تصویرها و عادت های زندگی است که کمتر کسی حداقل توانسته آنها را این گونه از طبیعت پیرامونش بگیرد و در دنیای ریز بین مخاطبانش حلول نماید ، وی با پرداخت دقیق به چشم اندازها و بازنمایی رخدادها و واقعیات موجود و با توجه به پتانسیل بالای ذهنی رویکردی دوباره و نزدیک به لایه های نفوذناپذیر طبیعت، اشیا،اشخاص و زندگی به وجود آورده است .

کتاب " مثل همه عصرها " داستان یک عصر عادت، یک عصرتغییر ، یک عصر عشق و عاطفه است با نثری روان و پر از جزئیات ، آرایش های فرم دهنده و ترفندهای نو که با شکستن کلیشه در زبان و محتوا تصاویری واقعی و گاه ذهنی از چهره ها ، فضاها و صداها به ما می دهد و پیرزاد کوشیده با ساختاری طبیعی به شخصیت های خود عینیت دهد و با مواظبت در نوشتن، ارزش ها و دغدغه های خویش را نیز به رخ کشد . در اغلب داستان ها با فضای نمادگراشده ای از سوی نویسنده مواجه می شویم : لیوان دسته دار49،روبان قرمز55،گل زنبق38،گل اطلشی 60،ملخ68 و ...که در واقع اگرچه امپرسیون هایی در بطن کلمه هستند ولی هدف ارائه جزئیات و تناسبات موجود بر فضا و ایجادوهماهنگی و یکسانی بیشتر با مخاطب است ، در مرتبه ی دیگرنیزاو می کوشد با نوشتن و ریزپردازی اش از گزافه گویی ها به غیر از چند مورد [روز تولد بردیا 56،جزئیات زیاد زندگی آقای ف45 ،گیر کردن پیرزن در چهار راه 73،پرداختن به حرکات ماده گربه و بچه اش 65 ] فاصله بگیرد و با کشف و پردازش ِ ریتم ها و هارمونی و ترکیب هایی زیبا باعث کنکاش مخاطب شود و او را در تسخیر فضایی وسیع دخالت دهد .

سادگی و ایجاز بیش از حد هر یک از داستان ها اگرچه در نظر آسان گیران سخت است اما سخت گیرها غافل اند از این که پیرزاد تا چه حد توانسته خود را از لابیرنت های دشواردرخلق چنین فضایی گذرانده باشد ؛ هم چنین پیرزاد شهامت این را دارد که به صبوری ِاشیا و کلمات وعادات با استفاده از آشنایی زدایی و صداها با بیان اعتقادات و آداب اجتماعی خواننده ی عادی و یا حرفه ای اش را با متن گیرای خود مجذوب کند ، معمولا ماجرای هر داستان حول یک یا دو شخصیت می گردد که حتی الامکان نویسنده سعی نموده از ورود اشخاص و مکان ها و زمان های اضافی که به محور داستان لطمه می زند ممانعت کند .

- صداها : میوه فروش و سمساری 67، صداهای قبل از حمله ملخ ها 68 ، وزوز مگس 35 ، صدای زنگوله 34 ، به هم خوردن و پریدن ماشین ها 68

- آشنایی زدایی : صدای دمپایی 61،دشت برفی 65، درگاهی پنجره 9، زمستان15

- عادات و اعتقادات : دود کردن اسفند 52 ، شکوفه کردن درخت 29، سیگار نکشیدن 60،برعکس شدن زمانه ( باستناد ضرب المثل ) 69 و ...

پیرزاداگر می توانست ازتکراربعضی کلمات و جملات حتّی، درداستان هایش ممانعت کندآن وقت حتما می توانست اثرگذاری بیشتری برمخاطبش داشته باشدبرای نمونه : تکرار داستان "خانم ف زن خوش بختی است "درپایان صفحه 57 ، تکرار (می داند کجاست،آخرین،هرچند زن حسودی نیست) 54 ، تکرار داستان"لیوان دسته دارشیر" 49 .

 

زویا پیرزاد در داستان گویی هایش بیش تر به بیانی رو آورده که امکان دست یابی و لمس جنبه های گوناگونی و فرار از بندهایی که بحران زندگی امروز پدید آورده فراهم کند و تفکرش را از راه پرداخت حوادث وماده کردن آنها به اجرا بیاورد و باورش را در زاییده ی داستانی کلمات بسط دهد ؛او اگر می توانست با شعر گونگی نگاهش را بنویسد چیزش که حداقل کمتر به چشم می خورد و این برای یک داستان نویس طبیعی می زند می توانست با واکنش متفاوت تری مواجهه شود(البته که او داستان نویس است و نه شاعر ) ... کتابی که مطالعه اش کمتر از دو ساعت طول نمی کشد خواندنش خالی از لطف نیست اگر چه که " زویا پیرزاد " درآثار بعدی اش پای خود را محکم برداشته و کتاب های موفق چون " من چراغ ها را خاموش می کنم "و " سه کتاب " را ارائه داده است .

 

 

 

 

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ