پیر - زن !
مرد
از تنوره چاه به لب می رسد
از جانی که درآمده
با حمله ای سخت
به جنی که عقلم را می پوشاند
تا نباشم خودم
بادپا و ُ
پاداد ِ هر فریادِ شادی
از گریه
* * *
هوای ماه می دهی
چنان روشن
که بتا ب
سرنوشتم را
* * *
خسته چون پرنده ای بسته
چون عهد دوباره ای
که پاره آستین و
اشباح تیره در تور می رود
حضور مرا به گردن دیگری انداخت
تا شب ِ روشن
پای قطع اولین پله
رها کنم هر چه سنگ را
به آب و سرم
با گشوده ی چشم هام
* * *
خانه ات اینجاست
و من مرده ای که
راوی ِ خودم !
* * *
غنچه را
کسی نچیده
از لبم
و هنوز جاری ست
بر زبان :
" الله اکبر "
یعنی که می میرم
دارم ... دردم را –
( با چشم چپ دریا را ) نگه دارم !
* * *
رقص ِ نازکای صدف
سر به مروارید برده
آبهای موافق
که صورتم را
می سوزاند
مثل لحظه ای که خورشید
پاشیده ی فضا می شود


