تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 توسط آذین بهرامی
*آذینانه ی اول: می گویند زمستان مادر سرماست /اما نه دروغ می گویند /وقتی گرم بوسه های پدرمانده در گلوم ... /که این بستنی هی آب می شود/ ... /سوزشی ندارم از سازش با زمانه ! /همیشه پاسخی است مرا /نه شیرین که تلخی عسل .../زنبور که شوی /.../روی گل که بنشینی /-می فهمی

*آذینانه ی دوم:ایکاروس من !/گرمی دستت یعنی -چقدرخورشید از توگرفته ام/به پشت می خوابم تسبیح را /در مشت عبادتی از تو /جمع نمی شود مِهر /... /مُهراز گناه تو می افتم/ این نذر را /.../رو به خورشید و خلوتش /تا صبح

 * آذینانه ی سوم : در کوچه های خاطره /اگر چه کم اما/کمال از تو رسیده ام این فراموشی را /وقتی کج از کجاوه ی باران /خورده ام بخت را - خوش آنکه بهارهایمان /همه ممکن باشند

* آذینانه ی چهارم : گفته بودی :تنها من می دانم /که نفس های تنهایی سخت شمارشی غریب دارند !.../اما امروز با زخم دندانی از پلنگ /چگونه چنگ به چراغ چشم بکشم/دیوانگی خاطر را ؟! چگونه ؟                                  

نگارش در تاريخ دوشنبه سوم دی 1386 توسط آذین بهرامی

   "همیشه ماندن دلیل برعاشق بودن نیست

   خیلی ها می روندتا ثابت کنند که عاشقند"

[ به بابا که نان داد،آب دادوگذاشت تاادامه اش دهم:استادعلی محمّدبهرامی ]

پدرعزیزم ! سلام ؛ امروزکه قراربه مرورهرچه دلتنگی ام است دلتنگ ترت شده ام ؛ می روم چراغ ِخودم را درتاریکی و نبودت روشنا دهم تاحرفهای قشنگت مراباگنجشک و گلها آشتی دهدپس جامیانِ نفس نفس زدن هام خالی می کنم تادوباره همه ی زندگی ام باشی همه وهمیشه!شایدهیچ کس یقین نداشته باشد که در شرایط سختی زندگی کردی (اگرچه درشکافِ شعرها ونوشته هایت به وضوح می توان این را دید) و به درونت سفر کرد اما کسانی می دانند که مطالعه ی گسترده سواد وشعورت بود که تو را پربار کرده بود تا بِایستی وبایسته بمانی ؛ کاش من هم دنباله ی خوبی برای توباشم.

امروزاگردلم می سوزدبرای این است که با توزیاد نبوده ام وازپیمانه ی دانایی توبرای خودبرنداشته ام امّا دردل خداراشکر گزارم ،وقتی درغصه ی نبودنت می نشینم و قصّه می خوانم مثل همین حالا که با چشم و زبان و خواب دردست هایت افتاده ام مثلِ دام تنگ می شود مثل شادی ام که با توست وبعد نمی گذارم اشک ها روی زمین بریزد؛ پدرجان « من تو را می خواهم اقتدارتورا می خواهم فلسفه کامو » می دانم تورفتی تا بمانی برآنچه که برایش نفس می کشیدی حتّی تا آخرین لحظه ها ونفس ها.شاید درچنین اوقاتی با یک اتفاق ازآمدنت تو را باور کنیم ،تو که زیباتراززندگی ت زود آمدی وبا عطسه ای ناگهان درعصر آدینه ای بین خواهش ها وخواب ها زود رفتی ، تا دل هایمان ازهم دوربماند امّا نه ، هیچ حرف تازه ای پنهان نمی ماند وقتی من وتوازهم جدا ودرهَمیم ؛ حسرت آوربود وبی نقاب وقتی رفتی وتنها شدم ، همه اش شبیه تعارفی بود به باختن هنگام که سراغ خودت رفتم و دیدم (کلمات تنها درزبانِ تو به اعتماد می رسند)یااینکه اتفاقاًتو لغتِ لیاقت عشق بودی.فدای مرامت که منّتت را نه روی هیچ کس روی روشنایی روزکردی وروشن واردِ ذهنیت خاطره ودخترانگی هام شدی .

شاید بیشترین توقعت ازدیگران این بود که می خواستی همه مثل خودت باشند :دردمند وشنوا ،راستگو ودرستکار،عاشق و سرسخت، رفیق ونترس وبه خاطرهمین نوع ِ بودن، بود که این گونه سخت نفس می کشیدی اگرچه هُرم همان نفس بود که آرامشم می داد حتّی حالا که من دنباله ای ازرؤیای اویم .می دانم زمینه هایی را دردرونت داشتی که بیان نمی کردی وبه قول دوستی "حتّی از بحران هایت موقعیت می ساختی "؛ راحت بودی و متعجّب ، پرسشگرازپیرامونِ خود وصمیمی ؛‌ با چشم دیگرت می دیدی ودیگری می شدی گویی که انگارهمان چشم ِابتدای ِخودت بودی .

* * *

"گابریل گارسیا مارکز" در وصیّت نامه اش می نویسدمن آموخته ام زمانی که کودکی نوزادبرای اولین بارانگشت پدرش را درمشت ظریفش می گیرد برای همیشه اورا به دام می اندازد»، من امّا ناراحت نیستم که طعمه ام شده بودی که تمام نوزادی را باانگشتِ تودردهان گذراندم ،نگران ازناراحتی هایِ بعضی ازخودم ام ؛ عیبی ندارد رنجِ بی رنگی هم برای من عالمی دارد من که حوایم وآدم رااسیرخودکرده ام هنگام که اتفّاقی به نام تودرمن اوفتاد،اتفاق اصولاً زیادهم طول نمی کشدامّا گاهی یادش قرن ها می ماند و خود می شود .

پدرجان نمی دانی ... صمیمیّت توصدایی بلند کرده بود که گوش ها ی بزرگِ شهررا تاب شنیدنش نبود به همین خاطرهمیشه درها را به رویت بستند وبرای من « مرگ یک دفعه برمن که اوفتاد/ دیدم اوخودیک دفعه است /خودِ دفعه یداله رویایی » آن هنگام که تورا به خاطرآنچه می نوشتی وآنچه درسرداشتی (فکرمی کردی) "شوریده" می خواندندت واین هنگام که نیستی ؛ من حرف هاشان را باتمامِ اطمینانم تحّمل می کنم « بیشتردوستت دارم چرا که می شناسمت به دوستی ویگانگی شاملو» بگذارهرچه می خواهندبگویندمی دانم ومی دانی که این نه چیزی ازتوکم می کندنه ازمن،کم برای آنها که حتّی به شعورِباغچه هم حسادت می کنند ونمی دانند که «من نه نیازبه دعایشان دارم / ونه انتظارنگاهی به وداع /بادهای نرم التهاب دل را فرومی نشانند/ وبرگ های پاییزی آن را می پوشاندآنا آخماتووا»

*

پدرجان ! می دانم دوسه دهه ازسال های خوبت را، ثانیه به ثانیه با بادهای سرگردان پرسه زدی تا به جام ِبلورِدل برسی امّا حیف؛ دراین دوروزمانه هیچ سنگی پیدا نشدآرامشت دهد حتّی حالا که آرام زیرسنگی سنگین ازسکوت آرمیده ای ، حالا که رنگین کمان را روی خانه ات نشانه می گیری وقتی فرزندانت منتظر ِبی بهانه ی بهانه هات دردرگاه ایستاده اندوشعور ِباران را غزل می خوانند، وقتی برای آمدنت به پنجره می زنند(به همان پنجره ای که مادرت هم دوستش نداشت، همان ترس ِباران زا )... دیگردستی نمانده تا یاری مان کند،تو که هروقت وهرجا مشکل گشایمان بودی وافسانه می گشودی ؛تو که ندای ِدل ِهمه درآسمان ِدلت پرمی زد؛ کجایی که هیچ یک ازدوستانت دیگربردر ِدوستی اش نمی کوبد؟؟؟تا زنده بودی همه دوستت داشتند همه وابسته به توبودند امّا همین که دیگردستی برایت نماند رفتند یعنی ناگهان ناپدید شدند واین برای من یعنی" وجودِناموجودِخودشان"؛ امّا آنهانمی دانستندونخواهند دانست که ادامه ی دست هایت دردستِ من وماست؛عیبی هم ندارددیگرکارم ازغصه گذشته - عمیق می خندم چرا که می خوانم "یدالله فوق ایدیهم " و « دیدگان فرومی بندم/تا چیزی نبینم پل الوار» ودیگرهیچ... (سیاه ازبخت توروسری ِگلداربه سرمی بندم وبه خواب می روم شاید ببینمت که نامه ام را می خوانی)؛ زیاده اززمانه دوستت دارم.

                                                                                            دخترت: آذین

 

 

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ