تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط آذین بهرامی

 

امروز

زنبورها

براي درخت ها

عسل مي بردند

و گل زرد

دردتو

دردمن

درد مشترك است

 

 

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط آذین بهرامی
 

 ... و او هم رفت

    khosro shakibaee


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط آذین بهرامی

در سياه بود

مهرباني

اگر هرگز تو را نمي شناختم

و چه سياه بودي

اگر هرگز خودت نبودي

بيا

در پشت پنجره ي اندوه

پرده هاي نازك خواب را

شب كنيم

درجنگلي خاموش

با چتري از ماه و

باراني ستاره

 

خيالت آخرين كوچ رويايي ست

و چشم ها

صبح را به رقص مي خوانند

 با صدايي پر ِخمار

و من  كه مانده ام با تو

مي دانم

فكري ست

كه پرده هاي نازك خواب را

كناربكشد

 

مي خواندو مي دانم

كه مهرباني

مهربان تر ازماه است

چراكه شب

كوتاه نيست

و تو

كوتاه نيستي

اگر يلدا

نام كوچكت باشد

نگارش در تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387 توسط آذین بهرامی

پشت لیوان شعری که لال نمی شود

بررسی بوسه بر جنوب سروده سعیدآژده

 

.......................................................................................................................................

 

[آغاز می شود ازدلی / که تا شعرنگرید آرام نمی شود/انسان در بطن خودش می شکفت / که شعرآغاز شد (بوسه بر جنوب – صفحه۵۹)]

درد مهم است ، شعرنه درهیات فرشتگی که اصل ریشه درحاشیه دارد جهان شعر یعنی جهان واکنش ؛ سعید آژده شاعری که درشعرش با جهان بینی که دارد ادامه می دهد تا به پروانگی دلخواهش برسد جایی که فقط پیله ی بیان حرفش نباشد ، حرفی که او در سرحد شعرهایش رعایت می کند این گونه است که در چشم مخاطب می نشیند و  " چشمانش را به او می بخشد " تا بتواند فعل رهایی را صرف کند ، حدی از رهایی که فرصت می دهددر سطرها و بندها بچرخدبه خیال و خوابی سوررئال تا بیدار کند جان ِکلمه را ازخاستگاه ِتوصیف و سفارش ِادبیاتی که نکرده خدا روزی لذتش را خط کشی کند :

[از دست های تو تنها بگیرم / اندام برهنه باران را (۱)که گاهی تلخی هرچه نگاه ِخشک بهتر ازخیسی دویدن است (١۵) باد بسپارد به عطر شب / بوی بال های یک شب پره ( ۳۱ ) اما غلظت این چای آرایشی است /که هر مرد را وسوسه می کند (۶۴)]

کلام دراو به شکلی هم پیمان پروانه و پریدن تشنه می ماند به لیوانی از شعرکه بنوشددرد ِشعررا به خواننده ی خویش که رهایی دهدخیالش را ازابژه های عینی وبه همذات پنداری ریشه ها برسددر" هوای بهار"و اینکه زیادی شعرها حالت نوستالژیک وعمق ِساختار ِزیربنایی ِبندها را به جنون کلمه و جنین بالغ شعری شاعروجنوب می نشیند طوری که شاعرانگی پرسونای شعری آژده به صورت عناصری که درسیرت اودر امدو رفت اند باعث اجرای بهتر و زیباتر حس حساس هم سرایی حروف می شود .

[ بانوی من خورشید/ لحظه آغاز به هم می تابیم (٢) با حد فاصله ام بی تو به رنج دلداده ام / دلداده ی من (۴ ) زیبا! برای هم آغوشی صبح /برهنه می خواهمت (۱۱)]

در واقع این گونه هم سرایی به طرح یک واقعیت خارجی نسبت به داخل وی می رسد و این را می توان با کنکاش های معنایی شعر آژده به دست آورد :

[ همیشه یک نفر درون من می جوشد /درون این تنهایی/همیشه یک نفر مرا عاشق است (۱)] هم چنین با نگاهی اجمالی به سروده هاش می بینیم که در واژه گزینی و آرایه های ادبی شاعری غیر کلیشه می نماید شاعری تازه که ثابت می کند ذاتا شاعر آفریده شده ؛ شاعری که با علائم مشخص در شعری پویا و دینامیک زندگی می کند و فقط در رفتارهایی محض درگیر نشده بلکه وارد گفت وگویی با کلمه شده و به بحث با آن پرداخته اگرچه درحالت بیانی خویش یکبارگی حس و آرامش ِوجودی اش را بیش از همیشه حفظ کرده ولیکن سعی نموده از مولفه هایی در شعرش استفاده کند که حداقل مولفه های پایداری شعر امروز باشد .

[بانوی جنوبی ام!/درشرجی لحظه های لخت/سبزی چشمان تو ریحان دارد(۷)مثل سارا که داردتارها را درونم می تندو می زندو می رقصد / مثل دارا که هم مرا داردو هم سارا را (۵) فدریکو با لاباریکا بیا به پشت برج (۵۲) ایمیل ها را نگاه می کنم با دسته ای گل / که پیامی به شیرینی قندهار دارند(۷۱) ]

همان طور که می دانیم هرشعر به ساختمانی ملموس نیازمنداست،دسترسی به کلامی شفاف و سرایش ِشعری با هم نشینی ناب حروف ، تسلط شاعر را نشان می دهد به همین سبب است که او در ترکیب بندی اشعارش کوشیده کلمات را درنسبیت شان وسیع و درعین حال ظریف حفظ کندو موضوعات را هیچ گاه با شکستگی ِزبان و تردی ِتشابه هاتشان نمایش ندهد:.

[من بر آتش ها نمرود را دیدم / که وحشیانه می سوخت (۶٢) و حسین هم کم مانده از کوپه مقابل برودبه کربلای اول بازی/من قول می دهم با زرتشت... (۴۸ )]

زیرا که مهم ترازهر چیزی دغدغه های متعهد گرانه او هستند که آمده تا با دردها و رنج های انسانی و درونی اش به چالش بنشیند جایی که حتی"خسته و غمگین از نبودن خویش" ، با "کودکان ِخواب آلوده ی بم" راز مرگش را "از سینه بیرون می کند":

[پسرک فقیر،کنار دروازه های شعر ولوله ای برپاست/با اشراف زادگانی چند (۳۳)انگارخدا به خون نشسته که دهان بلعنده ی زمین /این چنین فرو می برد همه را (۴۱) گریه ی کولیان/ رنج دیگری است که هلال سرخ ماه را/مسخ تر می کند (۵٢)]

به تعریف "شفیعی کدکنی "«شعر ،گره خوردگی تخیل و عاطفه است که درزبانی آهنگین شکل گرفته»چرا که تخیل "بوسه بر جنوب" آن قدر رویایی است که درزمینه خیال پردازی ، برخوردها از جهت دیگری اند،سمتی که در اشعار شاعران کمتر می توان آن را به چشم نشست :

[خیالی نیست جز تکیه برشانه هات / که عالم را به آدمش شگفتی است (۲۳) بانوی گیسو به آب/آهسته بخواب / برشانه های من/بر این یاغی افسرده (۱۵)درمعراج کبوتری نقطه شدم پرگشودم وباله زدم (۵۶) ]

 هم چنین گرایش به طنزی گزنده و تلخ واستفاده از سادگی زبان که " واقعیتی را مورد هجوم قرار می دهد " و برخی موارد نیز جسارت دررفتار ِزبانی و ازهمه مهم تر استفاده تازه ای ازاسطوره ها که خوب می دانم او خوددرفکر اسطوره سازی است [ نادری ! بساطتت را جمع کن / کسی وساطت نکند (۶۷) بهرام ، لیلای تو هم رفته با هزار لیلا و واویلا (۵۳) منم یوسف / و تو گرگی که با خواهش های دریده ات /چنگ بر گرده ام می کشی (۷۰) ]

هم چنین با موتیف هایی چون شب ، غمگینی ، ماه ، گریه، گیسو ، رنج ، مرگ ، جنوب ، پشت برج ؛ هم چنین جابه جایی قواعد و دست بردن در ضمایر برای خود فضاسازی ِنویی خلق می کند که منجر به واژگونی فرم شعرهایش می شود ، او با این نوع از تمهیدات و استفاده ازظرفیت های زبانی،ایماژها را به گونه ای دیگر به کار می گیردو بازی های زبانی وگاهی حتی زبان بازی ها را، تغییر نحوه ی بیان –کلام رابه گونه ای ازبسامد ِحروف و صداها نزدیک می کند تا از آن برای ایجادهارمونی درونی ِشعر استفاده کندطوری که در جاهایی با به کار گیری ِوزن وقافیه؛البته در ساختاری یکدست همت می کند به زبان تازه ای برسد و به کلمات صرفا به دیدذاتی شان ننگرد :

[نخل ها یکی– یکی / دوتایکی/ سه تایکی/ چهارتایکی– شده ام از شرم (۴۹)آواز بخوان / بخوان ،"باسم ربک الچشم های تو عجم "(۱٢) ] و به همین سبب است که پرواز ِشعرش تا آنجا می بالدکه مخاطب ِشعرهایش با فضایی غیرمعمول مواجهه می شود، فضایی که ساخت ِشعر چند صدایی با قلم او واقعیت موجود در سروده ها را حذف نمی کند بلکه انسجامی پدیدمی آورد که به شعر حرکت می دهد تا درست و سنجیده برود و به کمال ِمطلق ِشعربرسد .

سعید آژده با تخیل موجوددر فضاهاش به گستره ای دیگرگون از آیین ها و مذاهب متفاوت تر که هر کدام اهداف و اشیای ویژه ای دارد سفر می کند و همین هاست که شعر او را می خواند و به چشم می آورد ؛ همین طور کلمات که درشعر وی زمینه ی واقعی شان را از دست داده اند و واردِ زمینه ی طبیعی ِخاص او شده اند چنان که شاعر خود را درجنوب جهان – پشت برج – می داند و می گوید : [ پشت برج ارتفاع باران است – پایتخت پارسوماش /ایستاده بر ایستگاه نخست زمین (۶) راهم زیاد دور نیست ، در پشت برج ، با آشیانه ای روی دو درخت /که به هم پیوند عجیبی دارند (۴) پشت برج یادت به خیر/ایفل تر ازتمام برج هایی (۶) ] و اینکه حوزه ی تعینات شاعر بیشتردرقلمرویی خاص ظرفیت های آزادش را کامل می کند جایی که شاعر در محاط آن است و در تکانه هایی دیگر به جُست دایره هایی درونی تر می گردد .

                                                                 *            *            *

گُل ها در شعر آژده خودشان هستند چنان که میان شُدآمد ِفصل ها نمی چرخند ، همان طور که او سعی کرده در این شدآمدها جوری خود را بچرخاند که زیباتر به چشم ِشعر بنشیند، باگلها رفتار دیگری دارد :

[ داشتم زاغ کلاغ می زدم / که رُز مریم باغ صدایم کرد (۵۴) امّا نازمن تنها برای خودم باز می شود (٢۴) با شقایق هایی که جادوی شکفتن را نمی دانند (۵۷) گلها همه پیام داده اند مثل نرگس و نسترن و ناز /که راز درازی با من دارند مثل ...(۷١) و ...]

 

شعرها که در طبیعتِ جنوبی ِحاشیه ی کتاب زیبا گرفته " هفت بند شاعر را " ، شاعری که در"یوسف " « عزیزش » را از ما پنهان می کند تا مبادا " چراهای مجهول اش " را پاسخ دهیم ما که این گونه" از سر همدیگر هرم می سازیم به شکل اهرام " ما که در" مهمانی ِ" " آفتاب " ، "غربت لحظه ها " را حس کرده ایم که او شاعر است و می تواند دست به آشنایی زدایی های بدیع بزند ؛ او که "عالم وآدم " "حادثه ی تنهایی " اش را می دانند چنان شلوغ می کند که " درپشت ویترین ِ"شعر به یکباره آن چنان لبریز می شودکه فرشته ی شعر ، شیطانی براو چنگ می زندگویی که آژده به یک می دانم ِبزرگ دراندیشه هایش رسیده و به تعبیر"یار محمد اسدپور" :«خود را مشغول شطرنج بازی ِبا واژه ها می کندو اینکه با نگاه ِتیز بین ِخود هیچ چیز را عجیب نمی بیند » * لب به تکلم می گشایدو می گوید : [اینکه با حرکات موزون /زوم کرده ای/ پشت ویترین هیچ چیزی عجیب نیست/(تازه دیشب فردوسی آمده بود/خوان هشتمش را ازدفترم بردارد)/برود، زین کنداسلحه را /اشاره به سمت ِتو شلیک!/...(۳۵)]

 

سعید آژده با "طنزی که فراترازخود می رودخودرا با نیشخند کردن اش نفی می کند" و این به مثابه ی تعریفی است که « مارسل دوشام فرانسوی »- درکلامش آورده، پس حکم آخر شعرش را قاطعانه صادر نمی کندو تاروت ِکلامش را برای خویش بر می دارد تا مسیری برای بازگشت ِمخاطب اش داشته باشد ، مسیری که مخاطب ِخود را به صورت و شمایل دل و جان-به خویشتن اش نزدیک تر کند .

[طوری مرتّب بشویم/درپشت یک جیپ /تا با این تیپ /پدرهیچ نفهمدکجا بودیم(۳۷)خنده دارترازشکلک های بچّه ها–گربه ای دُمش بریده/مثل پیچی ازگیسوان تو با دستهای من(۶٠) و...]

شاعر"بوسه برجنوب" شاعری معترض،عصیانگر و تاحدی متعادل است که اعتراض را درشعر خویش می پراکندوبه گونه ای شعرش را ، شعر مقاومت در برابر ظلم پرستان ِادبی نشان می دهد...،وآنچه باارزش ترازچیزدیگرمی زند فراسوی ِزبان وقالب وبیان ِهمیشگی اوست

[... و شاعرم چنان قدم می زند/وقتی چنین بی تاب /شب و روز را به هم می دوزم (٢۰)]

.........................................................................................................................

 

پاورقی :

* روزنامه همسایه ها – دوشنبه ۱۶/۹/۱۳٨۳



 

 

نگارش در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط آذین بهرامی
  پیش درآمد : این روزها که تنورکنکوربد جوری داغ کرده ست یاد دوستی می افتم که دیگر نیست ... دیشب که خوابیدم می دانستم اگر بود بیدارمی ماند پس جایش بیدار ماندم چراکه شب کنکور من هم بیداربود

.....................................................................................................................................

گاهی نوشتن سخت می شود اینکه آدم بخواهد تمام آنچه را که درونش است درموردکسی بگوید و بنویسد که گفتنی هاش هیچ گاه بر زبان نمی آید و قدش بلند تر می زند ، یعنی اگر بخواهم درباره مردی که بود و حالا نیست مرثیه بنویسم نمی توانم ." استاد حسین دیناروند" امیدوارتر و پاربارترازاین بودکه بخواهم با مرثیه نویسی همه چیز را خراب کنم پس حوصله و تمرکز بیش تری می طلبد تا آنچه را که از او یاد گرفتم به دیگران بگویم ( نه ، برای خود مرور کنم ) و از او بگویم .

"هاینریش بل " معتقد بود که « یک نویسنده  برای نوشتن به چشمانی تیز بین و نه کاملا نمناک و نه خیس بلکه نمور احتیاج دارد » ... حالامی فهمم حالا که مرگ از چشمانم گذشته ، که خیس از نبودنش است ونوشتنم نمی گیرد که از او بگویم و برای او ... شرافت های این چنینی در این وانفسا بسیار کم اند و داغ زیر خاک رفتنشان بسیار جانکاه ؛ زیر خاک رفتنی ( ارزشمند بودن ) که برایش پیش از مرگ اتفاق افتاده بود؛ اوکه پر بود از صبر و شکیبایی ، پر از دویدن و پریدن ، نمی نشست ، خسته شدن را بلد نبود آن قدر دوید تا به دیوار خورد و بر زمین افتاد حالا هم نمی روم که لباس سفیدش(کفن) را درآورم که او همیشه با لباس سفید آماده ی مرگ بود . با خود که فکر می کنم می بینم او هیچ کار نکرده نداشت ! همیشه همین طور بود بار ها به او گفتم استاد خسته شده ام درس باشد برای بعد ، زندگی بعد تر ... او ادامه می داد و می گفت باید ساخت ادامه می داد تا نوبت من می شد ؛ آن دنیا هم حساب و کتابش را که بکند ( اصولا چون ریاضی و فیزیک درس می داد و سید بود، حساب و کتابش را با خدا می کرد ) حتما ادامه خواهد داد ، فقط نمی دانم آنجا باز خسته خواهم شد یا نه ؟!

*                 *               *

دلش مالامال شکایت و شکوه های آشنااز غریب بود و دوست اما هیچ به روی خود نمی آورد ،حضورش مثل خورشید گرم و موثر می زد و برای همه تکیه گاهی مورد اعتماد بودکه هر کسی می توانست از او کمک بخواهد و به او اعتماد کند برایش درد و دل کند و مطمئن باشد که نزدیک ترین به خود اوست چرا که بی هیچ تعلقی خود خودش بود. از همان گذشته درس و کار را با هم شروع کرد به سختی بزرگ شد و بزرگ !! چه بسیار زمانها و کسانها که خنجر های قهر را به قلبش وارد کردند و چه نیش ها و خار ها که خوابش را گرفتند وچه رفیقانی که با او نارفیقی کردند ... او تنها سکوت کرد و توکل بر خدا و این را من از تابلویی بر دیوار اتاقش درک کردم ( بر روی آن بخشی از سوره ی هود نوشته شده بود): در هر کاری از خدا توفیق می جویم و بر او توکل کرده و از شر بدان به درگاه او پناه می برم .... خیلی مقاوم بود و حرف حرفِ خودش بود و معتقد بود که زخم ها هر قدر هم کاری باشند التیام می یابند .

*         *          *

گالیله جانش را فدای آن کرد که به علم ستیزان ثابت کند زمین گرد است اما استاد دیناروندجانش را فدا کرد و آن قدر کوشید و بیمار شد تا به خیلی ها بقبولاند که علم آموزی و انسانیت پاداش بیشتری دارند که رفاقت طلای ناب زندگی ست که مسجد سلیمان پایتخت ساده گی های دنیاست . شیوه ی تدریس و ساده زیستی او می تواند الگوی مناسبی برای دیگران باشد ، با کم می ساخت و دشواری ها را تحمّل می کرد تا دانش آموزان ، دوستان و مردم شهرش را از زوال نجات دهد . بخشی از مجموعه ی کنونی علمی شهر نمونه ی کوچکی از سند ارزشمند تلاش های اوست . "استاد حسین دیناروند " ثابت کرد زمین گرد است امّا هنوز هم خیلی ها این حقیقت محض را باور ندارند چرا که اصلا قرار نیست برای آنها چیزی ساخته شود ، قرار نیست « طرحی نو در انداخته شود » ؛ قرار ، بی قرار های کلاس های همیشگی ِ اوست که در این زمانه از او بپرسیم و منتظر پاسخ منطقی اش باشیم ... گذشت آن زمان که تا او را می خواستیم همچون پدری مهربان ظاهر می گشت و گره از ناگشودنی هامان می گشود ... بیایید چشمانش را به پلک های پنجره باز کنیم و انعکاس تلاشش را به دستان ِپر سخاوتش برسانیم ، شاید ...

های مرگ ... قسم به ... کمی آرام باش !!!

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ