نگارش در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط آذین بهرامی
چون الماس تا حواس ِشکسته
با مجمری از گیاه
که به صدای آب سوختنم دهد
پس ِخشک ِگلوم
به طبلی از شعله ها پریده ام
مگر که رنگ ِما به هم برسد
صورتکانی که گناه را سرخ از لب ها برداشته اند
گیسوانی افتاده از صدا
که این تاب مرا به تماشای توهم اش گشود
گریسته از دهان ِمرغ ها
در اندوهی از خاک
صدا که می سوزد و سر
*
- : چه در آبها می گرید
صدف های روییده بر پوست – چه ؟
من ِدرون
شنای اول ِهمین دست ِآخر نبود
که دود از پنهان ِرودها بلند کرده
شیطان جوانی ِخودش را نمی سوزد !

