" پرنده ام به گوشه ی این دایره "
من
از خواب های تو
- پا -
می گیرم ؛
دست ِشب را
گریزی ندارم
جز خودم –
آرام تر
*
پرنده ام به گوشه ی این دایره
کنار زهدان ِبازیگوش
که منقار به مفصل ِافیلیا برده
می گیرم وُ
می کشم از دندان ِاوج
* * *
" زهدان آب "
هزار زهدان آب
در دهانم نمی خوابد
و رویای پروانه ها
که مدام در رگان ِآفتاب می ریزد
چگونه بگویم به خنده
که دندان ها تشنه تر از همیشه اند
درپس برادران ِخونی شان
و فواره های زیبایی
زوبین های سرکش اند
که در صورتم می رقصند
مثل واژه ها به شعر
نه این جا هیچ چیز
از خواب های کویری نمی جوشد
برای "شبنم" دختری که با من است و با " من "
حزن ِابر وُ
دختری که شعر ِمرگ خویش را سرود
تنهاترین همیشه را
در مقبره ای آلوده
به بازی ِسایه ها فروخت
و زمان لرزان ِضربه را
در سیاهی الهامی اهلی
ایستاد
اینجا
کس نمی داند
لاشه ها ، تصویر ِکرکس های بی پرند
که به دختران
گورهای سرخ هدیه می کنند
و َبلوغ ِکالشان را
با ازدواج ِغریب ِدهان
پیوند می زندد
اینجا
کسی به معاشقه ی خنجر و گلو
تن نمی دهد
و به جهالت ِنور و ستاره
کسی شک نمی کند
اینجا
کودکی ، مرگ را
از گهواره ی خویش
عبور نمی دهد
وَ دختر همچنان
برای سنگ ِخویش
شعر می سراید
حرف می زند !
می پرم
با چشمان خیره به دیوارم
که روی پنجره
فکر ِبوسه ها ؛
آزارم می دهند
مثل ِگرمی ِاین لب
که در سپیدسرخی ِخویش می مانند
مثل ِماه
بر تن ِآسمان
که می پاشد
بر چهره ی من
*
امروز به تو فکر می کنم
به بودنت با باغچه و نیلوفر
از پر شکسته
تا چشمان ِخیره
چون الماس تا حواس ِشکسته
با مجمری از گیاه
که به صدای آب سوختنم دهد
پس ِخشک ِگلوم
به طبلی از شعله ها پریده ام
مگر که رنگ ِما به هم برسد
صورتکانی که گناه را سرخ از لب ها برداشته اند
گیسوانی افتاده از صدا
که این تاب مرا به تماشای توهم اش گشود
گریسته از دهان ِمرغ ها
در اندوهی از خاک
صدا که می سوزد و سر
*
- : چه در آبها می گرید
صدف های روییده بر پوست – چه ؟
من ِدرون
شنای اول ِهمین دست ِآخر نبود
که دود از پنهان ِرودها بلند کرده
شیطان جوانی ِخودش را نمی سوزد !
می شکند
خواب سینه ای
که پهلو به استخوانش نمی آید
در خواب سنگریزه ها
تیغ می کشم به کشتن خورشید
در وزش گلوش
طبل - گشوده به خاک
که اگر شبی باشد سرخ
دور و برم را
همین جا - بشکنم -
به دیگری
در اشتهای کلمه
با تیغی برای سوختن
می برم
که مادون ظهر
همین که خواب به سینه می بیند و
رادیوی بنفش
امواج از گردنه می گذرد
با رقص سنگریزه ها
گریه از گرد من گریخته
کلاه از خیال تو
- منم - غم گرفته و شلوغ
آیا گرانی همین غیبت توست
که قدم می زند
درپیاده رویی/ که شعله بر سینه هام می کشد
*
بیا! آب را بریز پشت دلم
بگو: من بهترم یا صبح ؟
اینجا که از برق جهان پیداست
طلای چشمان تو خیلی چرخیده
*
پاهایم از شلوغی می پاشند
من از گرد گریه
کی به تو می رسم ؟
قنديل هاي گوش
چشم
حلق
بيني
تمام روز در عبور علف ها مرد
ابروي اين شكم
چشم من بود !
قنديل هاي خصوصي تعريف
تمام عصر در عبور علف ها مرد
در خطي از جراحت من ، چشم
در خواب هايم جوانه بزن
بيا
تمام شب در عبور علف ها مرد
در لاي چشم ، چراغ ، چشمك زن
و فنجان عصر و چاي و چيزي نخواستيم
ما مي ريختيم
حرف
براي يك بسته قرص دهان
كه آمديم
و دگمه هاي برگ
از صورت برشته
آفتاب مي خورند
تاب بخور
بيا
بمير
قنديل هاي بيني
حلق
چشم
گوش
اين دل يك دريا به ما نبودو نيست
يك در به شعر
تاريك
گلوي گريه بود و
روشن ، صداي ابر
اين مرگ
تمام چشم ِ ماست
قنديل هاي قند
در يك نهال كنار نور
چرا به شكل دانه شدي
جوانه شدي
وقتي كه چند كلام
از حرف هاي كربني تو را خواندم
جز كور تو
گرهي نماند بر بلوز نخ
نخي كه با دهان قسطي يك حلق
ترانه و شعر و تاريكي را
پاشيده بود
بلوز شب بو را
من ماندم و
قنديل هاي عصر و شب
عقب تويي
كه به عقب نمي روي
اين سايه ها آش اند
كه پشت پاي گياه پختند
كسي توضيح نمي دهد
پهلوي اين سؤال
يكي برادر من است
كه از جوانه به ساق مي افتد
و چرك و چروكش را
جوراب مي پوشد
تمام روز در عبور علف ها مرد
قنديل هاي جراحي
تاتو
و يا تلي به شكل بريده ي موها
توضيح لاي موهاست
و آن كه رنگ شده ست حتما
سبزينه ي چشمان آبي زهراست
كه در تخيّل ممنوع گل ها
مي خواست
به شاخه هاي گيج آب
نور بدهد
بنويس
بخوان
بمير
بنويس : اتاق ها شانه هاي آوارند
بي دروازه هاي مو
تا چشم زمين
آب بايد شد
تا لب قنديل
كه تمام شب در عبور شبنم ها مرد
مرد
مرد
هزار زهدان آب
در دهانم نمي خوابند
و روياي پروانه ها 
كه مدام در رگان ِآفتاب مي ريزد
چگونه بگويم به خنده
كه دندانها تشنه تر از هميشه اند
در پس ِبرادران ِخوني شان
و فوّاره هاي زيبايي
زوبين هاي سركش اند
كه در صورتم مي رقصند
مثل واژه ها به شعر
نه اينجا هيچ چيز
از خوابهاي كويري نمي جوشد
امروز
زنبورها
براي درخت ها
عسل مي بردند
و گل زرد
دردتو
دردمن
درد مشترك است

پیر - زن !
مرد
از تنوره چاه به لب می رسد
از جانی که درآمده
با حمله ای سخت
به جنی که عقلم را می پوشاند
تا نباشم خودم
بادپا و ُ
پاداد ِ هر فریادِ شادی
از گریه
* * *
هوای ماه می دهی
چنان روشن
که بتا ب
سرنوشتم را
* * *
خسته چون پرنده ای بسته
چون عهد دوباره ای
که پاره آستین و
اشباح تیره در تور می رود
حضور مرا به گردن دیگری انداخت
تا شب ِ روشن
پای قطع اولین پله
رها کنم هر چه سنگ را
به آب و سرم
با گشوده ی چشم هام
* * *
خانه ات اینجاست
و من مرده ای که
راوی ِ خودم !
* * *
غنچه را
کسی نچیده
از لبم
و هنوز جاری ست
بر زبان :
" الله اکبر "
یعنی که می میرم
دارم ... دردم را –
( با چشم چپ دریا را ) نگه دارم !
* * *
رقص ِ نازکای صدف
سر به مروارید برده
آبهای موافق
که صورتم را
می سوزاند
مثل لحظه ای که خورشید
پاشیده ی فضا می شود

پیداتری - کوتاه
که چقدر دوستم می داری
از نرو این شب در من نمی آمیزد
که ما آمیخته در صبح
با آسمان بیرون می پریم
به شوق ِخواندن ِخورشید
من امّا به ارتفاع زخمی کوتاهم
پنهان تر ِپیدایی ِشرمگین
که هرچه بلند می پرم
پُر نمی شوم
دوباره صدای تو
همیشه دیر می رسم
وگرنه هرچه باشد
تو بیش تر دوستم داری ؟!
از سر خویش می برم
خون - گمان می کنم گرگم که مدام می درم
یا تیغی ازبخت خود باز
*
کشیده به سکوت
به درد دهانی از دل
نوشم - نهان آتش و
نیش - ماری به پوش بعد شرم
تب کرده پای گریه ای
*
دراین دهان تابیده
دراین زبان چرخیده
در این گلو فشرده
این سیری از که چسبیده - پوست ؟
از چه سفره نشسته به آب ؟
بهل از خود بپوشم
از خون
که حیله ها روی رد گذشته اند
از عقرب بارها زده ام
درخت در جنگل بارها خورده است
درخت اما از درخت خودش نمی خورد
ضربه های گریز را
*
اما همواره
شرمی به گفتن دوستت دارم
تا کم خونی اش فرود می آمد
*
شبیه شکی ازانگشت - های / من
جدا می کندنشانه هارا روی زخم
شدت صمیمی دست و
پشت داغ برگشته روی یخ خیس می کند چهره ی دیگرش را
مشت از نقابش لگد می زنم :
فراموشی پرنده هایی که هنوز درخت اند
تابش ریگ هایی که هنوز ساده اند
چقدر در سادگی / درخت ها خاموشند
چقدر طعم مرگ می دهی
چه ذائقه ای به دربدری کوچه
آنگاه
که روحی شناور در سنگ و
جانی در پیش شیر
تو را درآب بازی خزر دیدم
که با واژه های کناره
تنت را به دره های پنهان دادی
مرجان و شقایق
خواهران آبی ام
ولنگرها
ماری بر سینه و
هوایی درسر
نامت را ماهواره ها
در جهان می چرخانند
ماه از تو
به دیدن و فریاد
بیداری که می آید
نمی دانم - رویای کدام قالی مرا خواهد دزدید
وقتی که با خنده هایی خسته
روی فاجعه گل می گیریم
در اشکها نهنگی با صدای بریده می گذرد
پیشانی آسمان را به رگبار شهاب می بندم
شب می بارد از موهایم
که صورت نبسته اند
تا باز این آسمان بی ما و
ماه
در آلوده ی قتلی تشنه
گوشه ی پیراهن برگی را
به گشودن ذهن پاییز
زده باشد
درخت می داند
روز طوفانی دریا
حضور آخرین شلیک
مرا در خواب سیاسی نهنگ
غرق می کند
کاش
توی فضایی غرق شوم
ازتووسنجاقک
کتاب های لورکا
فروغ را شاپوربزند
ازدرد
دادش بیاید و
توازسینه هام دوکوه برقصی
تا روی خورشید کم شود
کم شوم وتو
دست هام را خیس ابریشم ببری
تا تشنگی کودکان افغان
وجای بودا
روی برقع زن کابلی
نجابت را گلدوزی کنی
تا بال های وحشی خشخاش های بلند
بیا بدویم با کوفی عنان
ونگاه کنیم به آرزوی راه رفتن پاها
( نمی دانم چرا
پاها فقط درآینه راه می روند؟ )
درآینه
دویدن تشنه بود
وهنوز
سینه هایم می رقصید
زمانی که زنان
می خواستند شب را میان گرمای مردشان برقصند
دریغ
باران جنگ
وخاورمیانه زیارت خانه شد
زائران فراره در کوه ها می رفتند
و گورهای بخت دختران را می کندند
زائران
وحشی می آمدند
یک به یک
درهم تنیده
خاردار
...
تنم شکوه یک مهمانی را نداشت
چشمم سنگین باروت بود و
پاهام خسته ی نرفتن
...
- بن لادن چه آم بدی ست -
درکنارآوازهای سند
این ترانه ای ست که می روید :
- بن لادن چه آدم بدی است -
و نیزجنگ مهربان شد
شاپورهم
اما تو
وحالا چگونه می توان تابید
به سینه گورهای- هندوکش -
که چهارکبوترمکروه را دفن می کنند
فروغ
دخترکابلی
من
شایدهم معشوقه ی لورکا
دردامن شب -
خوابم
مهربانی رفتارلحظه هاست
شیونم
شبیه خاموشی توچه می گویی ؟
اکنون که تابش ها
همه به جهت هم است
وسخن رویا
تلخی دهان کابوس است
چون تسمه های خشم
آتش به تنم ببار
ای کفرسهمگین
تاریخ تورا
به پیشانی که نوشته اند ؟
. . .
برشانه های جهان
تسمه های خشم شدت گرفته
چندان که زنجیرها
بردست ما بسته اند
این چیست ؟ -
که رگان دلم
به کربلای جهان پاشیده اند
به مشت های پریشان
که درهوا مانده اند
توبرزمین چرا نشسته ای ؟!
به کبودی چشم هاچه نوشته ای ؟
شعرهای سخته را
وآسان روی سایه ی روباه
شبیه فریبنده ای به آستین قلم
نمی پرد
ازچشم هام چه نوشته ای
شعرشیررا ؟
با پاک کنی برپلک
سفید می شود این همه تاریکی کاغذ
(که درد را می نویسد ؟!)
× × ×
به شعری اززندگی که دردنده های من می دود
قالبی پوشانیده ازقلب تو
کبوده ی چشم تنگ را
که می نویسد : دعاهای هرشبی ؟
که من گذشته ازتو- کوچک ترم -
تومساوی ترازمن به آینده
فرقی نمی کند
ما
گریه مان را پس گرفته ایم
امشب
به سوي شانه هاي تو مي دود
آذين شكسته خيال
كه اين دامن به صبح بسته بايد از پيشاني ماه بگذرد !
وگام هايش را در استقامت شب بو
شكسته
شكسته كند
بايد كه زبان ِ بي زبانش را
در دستمال بلند غصه اي
محكم ببندد
و اشتياق چشمانش را بگريد
كه مبادا ترمز كشيده ماشين
نعش تو را نشانم دهد
بعد
روي نگاهي كه چشم نداشت ، قدم
خير برمي داري و مي روي توي نمي بينمتان
كه خواب ندارد
ديوانه تر از جن
يكي بودنم را رنگ كرده ست
دوم ، حوصله گم شده ست پشت سنگ
من نه
آدم هاي اين لب را قرمز
خجالت نده – نپر
كه زير ارتفاع پلك
خوابم نمي كند پرواز
تا ما نبوده ايم ميهمان و ُ
موهايم به هيچ كس نخورد
چشم ها را مي زنند با عينك
و ناخني كه تنگ در نگاهم مي خارد
از مجبورم نبينم
سعي در اندامم
كم نمي گردم
كور شده ام ديگر
در دوري هر صبح و شب
كه پرت مي شويد درمن
جهان به چشم هام مي نگرد
به گودال هاي تاريك بي پلنگ
و تو كور نمي شوي آخر
مانديم و ُچشم فلاني كور
به اينكه حسادت پشت سنگ بود
كه چشم خطا نزد زياد
زياد، به نفس هاي بريل عادت كرده ام
يكي
كوري ام را تنگ كرده است
متکلم پریده رنگ!
بر تو آرامش لانه ها
سنگ می کند
گنجشک زهر را
با خوابی به ساعت زرین
که نشسته بر شب
از فراخی بال های شفاف
برمی گرداند کلاهش را
عقل صبح عاقبت خروس را می خواند
چون قفس ها که می خزند
به سلامت آتش
و زندگی که خویش را
به نیش نور
می زند رگی سیاه
از پلک ها
جز لکه ها
لته ای نمی ماند
خوابيده
و برگ ، گيج از گرماي زايش
به سمت خنده اي که تو شده اي ديروز
پهن مي شود
نازکاي پيراهن
دوخته چرخ
(مثل دهان اين شعر)
دريده قيچي
طناب نا ف ... تو در توي روده ها و گل ها
غنچه ها با ز × بسته
بسته مي شوند باز
و فردا
رويا مي خشکد در خواب
و من خيال مي کنم
همه ي اين ها فيلم بود
گل ، تو ، پيراهن - کي ؟
من؟
_ : خياط بهارم
در آمدی تا لب
آمدم بنویسم شعر را با تو
با شاعران چقدر تنهایند
که می خواهیم باشیم با نیما
بی آنکه به عصیان ِ فروغ بر بخورد
امّـا ناقوس شعر را
در زندگی تکانده اند
در همین روسری شب
که ما در بهاران افتاده ایم
با گونه های بی گناهمان
که لغزش اشک را
در بی باوری اش
رها کرده
اگر
تمام لب ها را رها کنم
آیا فروغ و نیما دوباره تنها می شوند ؟
بی من و
با ما .
