تبليغاتX
azinbahrami
azinbahrami
نگارش در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط آذین بهرامی
 

 ... و او هم رفت

    khosro shakibaee


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386 توسط آذین بهرامی
 

سلام می کنم اما نه به رسم همیشگی
با این همه دلهره و ترس
در جوانی م
آن قدر پیر شده ام
که تنفسم ملول
که
ملامت علما هم ز علم بی عمل است

من اما پر از عمل های نا شده
پر از شدنم





زمان نوشتن هم برایم می رسد
اکنون نه
شاید فرداها ...
پس مهاجرت نکنید

می آیم با دستی پر از شعر و شعور ... پس ....

نگارش در تاريخ دوشنبه سوم دی 1386 توسط آذین بهرامی

   "همیشه ماندن دلیل برعاشق بودن نیست

   خیلی ها می روندتا ثابت کنند که عاشقند"

[ به بابا که نان داد،آب دادوگذاشت تاادامه اش دهم:استادعلی محمّدبهرامی ]

پدرعزیزم ! سلام ؛ امروزکه قراربه مرورهرچه دلتنگی ام است دلتنگ ترت شده ام ؛ می روم چراغ ِخودم را درتاریکی و نبودت روشنا دهم تاحرفهای قشنگت مراباگنجشک و گلها آشتی دهدپس جامیانِ نفس نفس زدن هام خالی می کنم تادوباره همه ی زندگی ام باشی همه وهمیشه!شایدهیچ کس یقین نداشته باشد که در شرایط سختی زندگی کردی (اگرچه درشکافِ شعرها ونوشته هایت به وضوح می توان این را دید) و به درونت سفر کرد اما کسانی می دانند که مطالعه ی گسترده سواد وشعورت بود که تو را پربار کرده بود تا بِایستی وبایسته بمانی ؛ کاش من هم دنباله ی خوبی برای توباشم.

امروزاگردلم می سوزدبرای این است که با توزیاد نبوده ام وازپیمانه ی دانایی توبرای خودبرنداشته ام امّا دردل خداراشکر گزارم ،وقتی درغصه ی نبودنت می نشینم و قصّه می خوانم مثل همین حالا که با چشم و زبان و خواب دردست هایت افتاده ام مثلِ دام تنگ می شود مثل شادی ام که با توست وبعد نمی گذارم اشک ها روی زمین بریزد؛ پدرجان « من تو را می خواهم اقتدارتورا می خواهم فلسفه کامو » می دانم تورفتی تا بمانی برآنچه که برایش نفس می کشیدی حتّی تا آخرین لحظه ها ونفس ها.شاید درچنین اوقاتی با یک اتفاق ازآمدنت تو را باور کنیم ،تو که زیباتراززندگی ت زود آمدی وبا عطسه ای ناگهان درعصر آدینه ای بین خواهش ها وخواب ها زود رفتی ، تا دل هایمان ازهم دوربماند امّا نه ، هیچ حرف تازه ای پنهان نمی ماند وقتی من وتوازهم جدا ودرهَمیم ؛ حسرت آوربود وبی نقاب وقتی رفتی وتنها شدم ، همه اش شبیه تعارفی بود به باختن هنگام که سراغ خودت رفتم و دیدم (کلمات تنها درزبانِ تو به اعتماد می رسند)یااینکه اتفاقاًتو لغتِ لیاقت عشق بودی.فدای مرامت که منّتت را نه روی هیچ کس روی روشنایی روزکردی وروشن واردِ ذهنیت خاطره ودخترانگی هام شدی .

شاید بیشترین توقعت ازدیگران این بود که می خواستی همه مثل خودت باشند :دردمند وشنوا ،راستگو ودرستکار،عاشق و سرسخت، رفیق ونترس وبه خاطرهمین نوع ِ بودن، بود که این گونه سخت نفس می کشیدی اگرچه هُرم همان نفس بود که آرامشم می داد حتّی حالا که من دنباله ای ازرؤیای اویم .می دانم زمینه هایی را دردرونت داشتی که بیان نمی کردی وبه قول دوستی "حتّی از بحران هایت موقعیت می ساختی "؛ راحت بودی و متعجّب ، پرسشگرازپیرامونِ خود وصمیمی ؛‌ با چشم دیگرت می دیدی ودیگری می شدی گویی که انگارهمان چشم ِابتدای ِخودت بودی .

* * *

"گابریل گارسیا مارکز" در وصیّت نامه اش می نویسدمن آموخته ام زمانی که کودکی نوزادبرای اولین بارانگشت پدرش را درمشت ظریفش می گیرد برای همیشه اورا به دام می اندازد»، من امّا ناراحت نیستم که طعمه ام شده بودی که تمام نوزادی را باانگشتِ تودردهان گذراندم ،نگران ازناراحتی هایِ بعضی ازخودم ام ؛ عیبی ندارد رنجِ بی رنگی هم برای من عالمی دارد من که حوایم وآدم رااسیرخودکرده ام هنگام که اتفّاقی به نام تودرمن اوفتاد،اتفاق اصولاً زیادهم طول نمی کشدامّا گاهی یادش قرن ها می ماند و خود می شود .

پدرجان نمی دانی ... صمیمیّت توصدایی بلند کرده بود که گوش ها ی بزرگِ شهررا تاب شنیدنش نبود به همین خاطرهمیشه درها را به رویت بستند وبرای من « مرگ یک دفعه برمن که اوفتاد/ دیدم اوخودیک دفعه است /خودِ دفعه یداله رویایی » آن هنگام که تورا به خاطرآنچه می نوشتی وآنچه درسرداشتی (فکرمی کردی) "شوریده" می خواندندت واین هنگام که نیستی ؛ من حرف هاشان را باتمامِ اطمینانم تحّمل می کنم « بیشتردوستت دارم چرا که می شناسمت به دوستی ویگانگی شاملو» بگذارهرچه می خواهندبگویندمی دانم ومی دانی که این نه چیزی ازتوکم می کندنه ازمن،کم برای آنها که حتّی به شعورِباغچه هم حسادت می کنند ونمی دانند که «من نه نیازبه دعایشان دارم / ونه انتظارنگاهی به وداع /بادهای نرم التهاب دل را فرومی نشانند/ وبرگ های پاییزی آن را می پوشاندآنا آخماتووا»

*

پدرجان ! می دانم دوسه دهه ازسال های خوبت را، ثانیه به ثانیه با بادهای سرگردان پرسه زدی تا به جام ِبلورِدل برسی امّا حیف؛ دراین دوروزمانه هیچ سنگی پیدا نشدآرامشت دهد حتّی حالا که آرام زیرسنگی سنگین ازسکوت آرمیده ای ، حالا که رنگین کمان را روی خانه ات نشانه می گیری وقتی فرزندانت منتظر ِبی بهانه ی بهانه هات دردرگاه ایستاده اندوشعور ِباران را غزل می خوانند، وقتی برای آمدنت به پنجره می زنند(به همان پنجره ای که مادرت هم دوستش نداشت، همان ترس ِباران زا )... دیگردستی نمانده تا یاری مان کند،تو که هروقت وهرجا مشکل گشایمان بودی وافسانه می گشودی ؛تو که ندای ِدل ِهمه درآسمان ِدلت پرمی زد؛ کجایی که هیچ یک ازدوستانت دیگربردر ِدوستی اش نمی کوبد؟؟؟تا زنده بودی همه دوستت داشتند همه وابسته به توبودند امّا همین که دیگردستی برایت نماند رفتند یعنی ناگهان ناپدید شدند واین برای من یعنی" وجودِناموجودِخودشان"؛ امّا آنهانمی دانستندونخواهند دانست که ادامه ی دست هایت دردستِ من وماست؛عیبی هم ندارددیگرکارم ازغصه گذشته - عمیق می خندم چرا که می خوانم "یدالله فوق ایدیهم " و « دیدگان فرومی بندم/تا چیزی نبینم پل الوار» ودیگرهیچ... (سیاه ازبخت توروسری ِگلداربه سرمی بندم وبه خواب می روم شاید ببینمت که نامه ام را می خوانی)؛ زیاده اززمانه دوستت دارم.

                                                                                            دخترت: آذین

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 توسط آذین بهرامی

برای پدر که هنوز در من است :

دقیقه هایی است که به احتیاجش نشسته ایم به حقیقتش حرکت کرده ایم،گمان می کنیم روحش را آن قدربه هنرصیقل داده ایم که دراین گذروگذاره هم چنان به یادش می آوریم؛اصلاچرااین روزها شگفتی ِشریفی ما رابدرقه نمی کند؟ما که دراندوه وگریه به زمین ریختیم .

درست مثل شعرکه روی کاغذی می ریزد مثل آبروکه دوست داریم همیشه با ما باشد،شادازاشاره ونوشتن که یادش درماست .

مثل همیشه ازصبح می گوییم،درصبح که دستش می لرزید ،ازدستش که گشاده درپیشانی اش بود وخلاصه ازروزهایی که تمام شد .

چهارمین سال درگذشت استاد "علی محمد بهرامی" شاعر، محقق ونویسنده ی مسجدسلیمانی - مولف کتاب شعروعرفان درسرزمین بختیاری- را به اطلاع همه ی دوست دارانش می رسانیم تا بنشینیم به دیدارش در۲۶/۷/۸۶ ، ساعت هروقت به یادش بودیم شاید ۴ تا ۶... نه؟

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط آذین بهرامی
 

من

...

تو

...

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 توسط آذین بهرامی

 

شعربا ضمیرناخودآگاه وغیر طبیعی می آید برای جلب احساس وآشفته به خیال موشکافانه تفسیرمی کندگیسوان سیاه وسپیدکلمات را وجداازفرارفت های کلامی ،آمدی است برجلب           عشق ومن با تعهد،جسارت وشجاعت شعرمی گویم ودوست ترمی دارم وجه نیهیلیسمی حروف رادرآورم؛چنین چیزی تمیزمیان عقل واحساس بیش نیست.من با همین سرایش وجنون کامل که فراگرفته ام می خواهم باردیگرعاشق شوم                                         

              (هرروزعاشق ترشوم ) وهرلحظه شاعرتر ...

             نوروز     

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط آذین بهرامی

برای کسی که :

مثل یک فنرجهیده

مثل تمام بودن یک عاصی

مثل ... مثل تمام کسانی که مثل خیلی ها نیستند

مثل شعری که شاعرش درست قبل ازسرودن آخرین بندش                     

رفته باشد جایی

جایی که ...

واژه هایش را باد گرفته

گرفته به رقص و آوازآفتاب

آفتابی برسرخاک های یتیم

درست مثل ...

بوی با و بهاروبودن وبعد

مثل خیانت خیلی ها به زندگی

با خیال و خاطره ی بازی هایش خبر بدهد

خوش بختی واژه را دراتاق جنون

ازجهالتی که جرمش با جمعه بود

مثل شعری که شعرنیست - شنبه است

مثل شعوری که کم نه - زیاد نه - بسیارشباهتی به تو دارد

مثل انسانی که خودش است

با خیال وخاطره ی اخلاق

که خیلی خودش است که ... خیلی ...

مثل شاعری که شعررا شعر می کند :

                                                  ... = ( آ . ت )

 

    و حرف آخر :

       آدم با رفیق خوشبخت می شود و با دشمن مهم ...!

حالا

 مهم تراین است که آدم دنبال اهمیت باشد یا خوشبختی !

نگارش در تاريخ شنبه بیستم آبان 1385 توسط آذین بهرامی

نمی دانم چرا همواره به هر آنچه نام آزاد و آزادی برروی آن می گذارند مشکوکم ؟! شاید این شک من صبغه ی تاریخی دارد .به مجسمه ی آزادی ! به سه آزادی که کوروش به مردم داد ! به آزادی زنان در زمان شاه ( درمقابل اسارت مردان ) ! به فضای آزاد سیاسی دولت شریف امامی ! به نخست وزیرشدن رئیس نهضت آزادی ! به سیگار آزادی!به کشانیدن جوانان به ورزشگاه آزادی ! به بحث های آزاد تلویزیونی ! به دانشگاه آزاد ِآزاد ِآزاد ِاسلامی ! به بازار آزاد درچپیدن خلق الله ! به نرخ گذاری آزاد برروی اجناس ! به انتخاب های آزاد مکرر ! به خیابان و میدان آزادی ! به آزاد کردن قدس و کربلا و مکه ! و سرانجام به همین تریبون آزاد  ! بعد از آن همه فریاد استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی که سر دادیم تا به رهبری امام عزیزمان طاغوت را واژگون ساختیم و می رفت تا شاهد تحقق آرمان های انقلابی مان باشیم هیچ گاه شک من از بین نرفت چرا که در همان سال ها در شهر مظلو م و همیشه محروممان – مسجد سلیمان – یک فرماندار آزادی خواه منصوب کردند که تنها کار انقلابی اش تاسیس دیواری در جلوی فرمانداری بود که درواقع پیکر ه ای از آزادی سنگی بیش نبود چنان در پشت دکه های مردمی که نان می خواهند امّا آزادی نمی خواهند پنهان شده است که همچون خود ِآزادی قابل رویت نیست. تازه شک من این روزها بیشتر شده چون که می بینم ... ؛ نمی دانم با این شک ها چه کنم ؟؟ چند روز پیش راجع به همین تریبون آزاد با یکی ازدوستانم که صحبت می کردم می گفت تو یا دکارت هستی و یا کثیر الشک و گرنه آدم که به همه چیز شک نمی کند من خود نمی دانم شما بگویید دکارت ، کثیر الشک ؟ یا هیچ کدام . به هر جهت نمی دانم آزاد هستم که این نوشته را در این تریبون آزاد ( وبلاگ ) نصب کنم یا خیر ؟ باور کنید می ترسم در هنگام آپ آن آزادی نداشته باشم و شکار گردم شاید اگر این نوشته مدتی در این وبلاگ بماند اندکی از شک من کمتر شود !!!

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ