من بيخيالي گرفتم مگه گرفتنيه؟ ميشه لاي دستات گرفت و ول كرد. من ...... دارم مگه داشتينه؟ اينم مثل همهي اموالِ و دارایی آدما كه مرگ مياد وميبرشه مگه نه؟ من (...) داشتم ميمردم؟ كدوم يك ازشما ميدونين راه رفتن تومردم چقدرخوبه؟ بد بودن چي؟ غذا رو سوزوندن چي؟ من حالم ازآبگوشت، ازقورمه سبزي، ازغرغرهاي شوهرم، ازكجا بودي، كجا ميري، كجا ميآيي [كه بوي گندي دارن] به هم ميخوره، مگه به هم خوردنيه؟ با قاشقِ استيل ِ سرجهازيم همبزنم يا اون كه باهاش كوفت ميكنيم؟ با كدوم ميشه حال روبه هم زد؟ بدش نكرد . بدترنكرد .اصلاً وقتي زد چي؟ ميشه دستت رو به هم بخوري وتوي دلش (م) رخت بشوري؟ ميشورن؟ چيرو؟ (مرده شور)!
ميبيني که همهي فعلها خودشون ميان براي گفتن و خالي كردن . . . پول جيبها هم كه زياد نيست يعني نميذارن زياد باشه؛ اين جوري مجبوري همين چند فعل هم كه پشت سر هم اومده روتومشتت بگيري نذاري درره . . . بياریشون ولشون كني توي صفحه نفس بكشن (بكشم). حال ميكني با جملههام؟! پس من چي؟ بچهام چي؟ مَردم چي؟ حرفها چي؟!
پس اون چشمِ كه ميگفتي با اشاره باهام صحبت ميكنه چي؟ پس اون باهام سوختنها چي؟ ما با هم نساختيم كه بخوايم با هم بسوزيم. قبول داري؟
پشت كدوم ديوار، توي كدوم سوراخ قايم شدي؟ چشمات كجاست كه وقتي نگاه ميكردي (قبلنها) همهي حرفات مثه پرنده توي آسمون بال ميزدن واسَمم ميمردن . . . حالا كه مجبورم به جاي خنديدن و راه رفتن و زندگي كردن توي صفحههاي خاكستري همش بنويسم و گريه كنم روي كجِ ِدوستت ندارم سركج كنم و قيافهي شوهرمردهها رو بگيرم، قيافه ي سوالِ دخترم كه باباش كجا رفته؟ باباش كي ميياد؟ باباش . . . ؟ اززنانگيهام بگم و اززندگيهام و حس بگيرم مثه موقعي كه مينوشتم، به همون سردي و بيدردي. دلم ميخواد خودكارمو بندازم تو سراوني كه پشتِ اين كلمهها نشسته و مجبوره ... بعد از ته دل جيغ بكشم و بگم مرگ بر زندگي كه من اززنانگيش حرف ميزنم، من ديگه از زندگي نمينويسم من به زندگي و زنانگيم فكرنميكنم ـ به تو فكرنميكنم . . . شايدهم یه موقع اگه توبخواي بشه فكرامون رو مثه بادبادكِ زرشكيِ دخترمون كه ميره اون بالاها ببريم بالاتر، اون وقت اگه نگاه كني ... شايدترم زرشك!!می خوای یا نه ؟ دِ حرف بزن لامصب! دِ بلند شوبروتو آلبوما خندههامون رو نگاه كن وهمهي بغضهاي دخترمونو كه نوشته رو بخون؛ بيخيال شو ... زندگي و زنانگيِ ِزنت رو بچسب، به ... ![شايد ادامه پیداکنه اگه شوهرم ...] ... !!!
دخترانگي/ گاه بلند/ مثل برجهاي بالايي
گاه كوتاه/ له شده/ همين ميوههاي شب . . .
دخترهمسايهمان،عاشق بود! عاشق پدرنابيناش! پدرهم عاشق دختربود، عاشقِ مهربانيِ دختروپايِ كوتاه ش! روي همين اصل همه چیزش را رها كرد وآمد وچسبيد به دخترش! ولي چه پدرودخترانگي چسب وچسبناكي! دخترصبح تا شب كارميكرد ـ جارو ميكرد ـ غذا درست ميكرد ـ ازنردبان ميرفت بالا وازديوارميافتاد، بعد پاهايش دايره ميشد وميرفت ميچسبيد به پدرش اون وقت با كفشهاي مخمل ويك جفت جوراب سفيد پرازعطرميخك و ميخ ميشد به پدرش، اما پدرهم كه عاشق بود هم نميديد ميزد توي اعصاب دختر، مينشست عين گاو ميخورد كثيف كاري ميكرد وبعد هم ميخوابيد! دخترخانه را تميزميكرد، مينشست كنار ماهيهاي سفيد حوض و به رختخواب پدرش نگاه ميكرد، پدرخواب بود وچه بدخواب بود! عين يه بادبادكِ تويِ هوا ميچرخيد البته با خروپف ،البته شكمش هم ازبيكاري و تنبلي گنده شده بود! خب دخترهمسايهمان عاشق بود، نگاه به پدرش ميكرد واشك ميريخت براي خواهراش كه شوهراشون اجازه ندادن از پدرنابيناشون نگهداري كنند، براي برادراش كه زناشون چقدرخودخواه بودن، برا خودش كه كسي هنوز به خواستگاريش نيومده بود! اما بالاخره پدره زد ومُرد! جونم مرگ شده زيرِسرش بلند شده بود رفته بود دخترجووني به اسم "ميخك" رو صيغه كنه: آخه دوست داشت جوون بمونه ونديدنشو يادش بره ؛ بعد هم جونش بالا اومد و توخونة دخترش سكته كرد ومرد! چند وقت بعد كه دخترهمسايه مون اومد خونهي ما رفت پاي ماشين لباسشويي نشست وزد زيرگريه ازش پرسيدم آخردخترجون چرا اين جا گريه ميكني؟ گفت:اين لباسشويي چيزبَديه؛ به جاي بوي تن ولباسهاي پدرم بوي ميخك ميگذاره... وه! چه بوي بدي داره ميخك !!! ميخك ... .
چون دردوره ی سنی حساسی هستم ، مادرم جوان عینکی را مامور کرده دنبالم کند یعنی همیشه وهمه جا زیر نظرم بگیرد .ازآن جوان پرسیدم مادرم دربرابراین کاربه تو چه چیزی می دهد ؟ گفت :هفته ای دو کتاب.یک شب اوبه خوابم آمد – صبح پرسیدم چقدربدهم تا دنبالم نکنی؟ گفت : هفته ای دوکتاب !حالا من هرهفته به کتابفروشی می روم و برای اودوکتاب می خرم ؛ وجوانک فیلسوف آخرهفته چهارکتاب دارد ؛ من ومادرم به هم اطمینان داریم .

